تبلیغات | PNC Daily |
|
PNC Daily ایمیل سردبیر |
| لوگویPNC |
|
برای حمایت از این وبلاگ لوگوی بالا را در سایت خود قرار دهید
|
| موسیقی |
| گروه PNC یاهو |
برای عضویت در گروه pncبروی دكمه زیر كلیك كنید![]() Join PNC Now |
| نویسندگان |
|
سردبیر (16) بهنوش (22) علی (11) باد (22) احسان (6) نوترون (11) |
| موضوعات |
|
فرهنگی، هنری، ادبی (31) کامپیوتر (23) علمی (13) سخت افزار (4) نرم افزار (10) شبكه (5) امنیت (2) |
| ماهنامه |
|
اردیبهشت 1385 (4) دی 1384 (3) آذر 1384 (1) آبان 1384 (7) مهر 1384 (5) شهریور 1384 (13) مرداد 1384 (9) تیر 1384 (14) خرداد 1384 (22) اردیبهشت 1384 (10) |
| صفحات |
| جستجو |
| دوستان |
|
خلوت دل دوستانی همیشه همراه جینی ویزلی زندگی من با دنیا چترستارگان حریم مهربانی سلمان پارسی گروه کویر |
| لوگوی دوستان |
![]() ![]() ![]() |
| آمار وبلاگ .. |
|
بازدید های امروز : بازدید های دیروز : كل بازدید ها : كل نظر ها : كل مطالب : |
[فرهنگی، هنری، ادبی , ]به چرك مینشیند
خنده
به نوار ِ زخمبندیش ار
ببندی.
رهایش كن
رهایش كن
اگر چند
قیلولهء* دیو
آشفته میشود.
شاملو
* خواب نیمروزی
نوشته شده توسط
باد
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
[فرهنگی، هنری، ادبی , ]نوشته شده توسط
باد
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
[فرهنگی، هنری، ادبی , ]دوستی میگفت وقتی از گله های گوسفند نگهداری میكردند ،بزغاله ای رو میبرند توی كلبه تا گرم شه
بزغاله از چیزی میترسه و شروع میكنه عقب عقب رفتن تا اینكه میخوره به بخاری و میسوزه
عكس العملی كه نشون میده جالبه
خودشو از بخاری دور نمیكنه بلكه همینطوری وا میسته و میسوزه
این موضوع منو یاد آدما انداخت
اكثر ما آدما هم همینطوری هستیم
وقتی با یه مشكل یا درد سر روبرو میشیم خودمونو از اون مشكل دور نمیكنیم یا سعی در رفع اون نمیكنیم
بلكه منتظر میمونیم تا اون مشكل یه جوری حل شه(چه جوریش رو هم میسپریم دست خدا )
نوشته شده توسط
باد
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
[علمی , ]دوستان عزیز سلام
متاسفانه پیوند ما با گذشته بد جوری گسسته شده و ما از قدیما خبر درست و حسابی در دست نداریم
تنها چیزی که من از دکتر حسابی یادمه ،اینه که تو کتاب درسیمون نوشته بود دکتر حسابی کویر را به گلستان تبدیل کرد .
شما با مراجعه به http://www.golerose.blogfa.com/ میتونید زندگینامه دکتر رو پیدا کنید
و لذت ببرید
نوشته شده توسط
باد
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
[فرهنگی، هنری، ادبی , ]همینطوری که داشتم تو بیابون میوزیدم(من بادم)
یه کامیون دیدم
پشتش نوشته بود
همیشه بی گناه همیشه محکوم
آتیش گرفتم
نوشته شده توسط
باد
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
[فرهنگی، هنری، ادبی , ]هرچیو هرچیو هرچی بیشتر میگذره کامنتها بیشتر و بیشتر و بیشتر شبیه هم میشن
البته که وبلاگها روز به روز زیاد و زیاد و زیادتر میشن و خواننده ها هم میخوان تو وبلاگ دوستاشون نظراتشونو بنویسن تا خدا نکرده یه وقت کینه ای به جا نمونه یا دلی نشکنه و خوب خلاصه بگن ما اومدیم و چون حوصله ندارن بشینن هی بخونن هی بخونن و بعدش از همه بدتر، فکر کنن ،تحلیل کنن ،نظر بدن، پس مثل هم مینویسن
خیلی جالبه
اینترنت یه جورایی شده خاله بازی
سلام من اومدم وبلاگ زیبایی داری (چه مبلای قشنگی)
من آپ کردم(من یه دست مبل نو خریدم)
به من هم سر بزن(دیگه این طرفا هم نمیای)
ممنون از لینکت
یا مثلا میگند سطح وبلاگت بالاست یا پایینه حالا از چه لحاظ خدا میدونه
و چقدر این جمله ها سبب ارتقا میشه من که حیرونم
جالبتر از همه وبلاگ دختراست که نمیدونم چه جذبه ای داره ،که همیشه پر از کامنته
پیشرفتها بیشتر شده و کم کم به خودشون اجازه میدن که احساساتشونو هم بیان کنند یا اینکه این متن منو یاد فلان شعر از فلون شاعر انداخت و خلاصه احساساتمونو دگرگون کرد
البته مردم اینا رو هم ننویسند چی بنویسن؟ دیگه کی حوصله تجزیه تحلیل داره
حالا چه مطلبایی مینیویسین که تجزیه هم بشن خیلی زحمت بکشید از یه وبلاگ دیگه ایدشو بر میدارید با یه ذره تغییر بعدش هم بادی به غبغب که من مبتکر طرحهای نوینم
ادامه نمیدم چون میدونم این روزا کسی نوشته های طولانی رو نمیخونه!!!!!!!
(پروفسور اسنیپ)
نوشته شده توسط
باد
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
[فرهنگی، هنری، ادبی , ]آدما شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ میزنند
و قورباغه ها جدی جدی میمیرن.
نوشته شده توسط
باد
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
[فرهنگی، هنری، ادبی , ]الآن آرومم
خیلی خیلی آروم
هفته های پر تنشی رو پشت سر گذاشتم
اما امشب بالاخره یه جای امن پیدا کردم
یه جا که خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم
خیلی وقت
امشب رفتم بغل مامانم ، اصلا یادم نبود که چقدر این آغوش روی من باز بوده
نمیدونم تو چه سنی هستیم اما میدونم تو این سنها فاصله مون با مامان یه عالمه میشه
اونقدر زیاد که شاید فقط عیدها مامانو ببوسیم
یا شاید هیچ وقت نگیم که دوستش داریم
یا شاید یادمون رفته که میشه به مامان از اون نگاه های پر از حرف انداخت
نمیدونم این غرور لعنتی چیه که اینقدر فاصله میندازه، طوری که حتی گاهی خجالت میکشیم از اینکه دست مامانو بگیریم و تو خیابون باهش قدم بزنیم.
چند وقته که سرتو رو پاهای مامانت نذاشتی؟
چند وقته که بهش نگفتی که قد دنیای خودت دوسش داری؟
امشب مثل اولین شبی که به دنیا اومدم بود ،یعنی فقط بغل مامان بود که اشکامو بند آورد و آرامشی عجیب بهم داد
مگه تو همون پسر یا دختری نبودی که تا بغل مامانت نمیرفتی جیغ میکشیدی
احتمالا تو هم مامان جزو اولین کلمه ها بوده که یاد گرفتی که بگی
مگه بچه بودی نمیگفتی مامان دوستت دارم؟
حالا بزرگ شدی؟حالا یاد گرفتی سوادتو به رخ مامان بکشی؟کاش حداقل یه سوادی هم داشتی.حالا یاد گرفتی چار تا کلمه حرف قلمبه بزنی اونم سر در نیاره .
خوب بذار یه چیزی بهت بگم
اینو بدون که اگه تو قد کشیدی و دیگه نیازی به این نداری که سرتو بذاری رو پاش تا خوابت ببره
اما اون نیاز داره که موهاتو نوازش کنه و بهت محبت کنه
بهش نشون بده که چقدر برات عزیزه و چقدر دوسش داری
(ممکنه بگید حالا اینها چه ربطی به pnc داره ،ببینم این مطلب بالا به دانشجوهای کامپیوتر ربطی نداره؟ اگه ربط داره پس من بجا آوردمش و من فکر میکنم این تو تموم ماها با شدت کمتر یا بیشتر وجود داره)
نوشته شده توسط
باد
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -